۱۳۹۵ مرداد ۱۵, جمعه

مبارک باد

مبارک است آن کس که در ماه مبارک آمد.

پ.ن: چند دقیقه پیش پدر شدم!
*مکان: بیمارستان کسری.
*نمی دونم چی باید بنویسم.

۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

سخن تازه!


سلام دوستان.
یک سال دیگر هم زنده ایم، خوشحالم از اینکه هستیم و نفس می کشیم.
این هم شعر:
هین سخن تازه بگو، تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان، بی حد و اندازه شود
خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد
یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
خوش باشید.
التماس دعا.
محب



۱۳۹۳ خرداد ۸, پنجشنبه

رهرو...

نمی دانم آغاز یک پایان است، یا پایان یک آغاز!
وای چه بی معنی و احمقانه گفتم.
مهم پایانی ست برای مسیری که آغاز نشد، مردانه تر بگویم.
مسیری بود که مردی می طلبید و من مردش نبود، لاف رهنوردی به خود می زدم هر چند در ابتدا نشسته بود و گاه گاه مسافرانی را می دیدم و به گذراندن مسیر فرا می خواندم، نمی دانم کسی رفت یا نرفت. اما از آنجا که خود رهرو نبودم، راهبر نیز نشدم که گفت تا راهرو نباشی که راهبر شوی!
بگذریم از این هذیان.
نزدیک به 7 سالی می شد که ابتدای مسیر نشسته بودم و فقط نظاره می کرد، حالا خسته از نظاره و نا امید از حرکت، نگاهم را به انتهای دره دوخته ام. دره ای که آگاهی دارم به کدامین ناکجا آباد می رود...
محب

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

عاشورای بی تو!

امروز عاشورای سال 91.
ساعت 6:15 غروب.
از زمانی که یاد دارم عاشوراهایم کنار تو بوده و با تو و خانه ات معنی می شده. حالا. عاشورا هست و خانه ات هست و تو نیستی.
عجیب سکوتی ست اینجا. کسی نیامد جز خودمان. نبودنت را بیشتر از همه این ماههایی که رفتی فهمیدم.
حسین را از تو شناختم. کجایی؟ کجاست آن روضه های  شصت ساله ات؟ کجاست آن عزادرای و کجاست قرآنت؟
عاشورای امسال نشستم و نشستم و بیهوده نشستم. نبودی و نمی آمدی. بی وفایی نیست که من به سراغت نمی آیم. پای دل نمی رود چون دل باور ندارد که خانه ات عوض شده و برای همیشه از اینجا رفتی. رفتی به حدود صد قدم دورتر. از زیر سایه درخت های چنار به زیر سایه درختان کاج.
مادر درختان کاج انار نمی دهند.
اصلا پاییز ندارند.
مادر امسال برایم انار دانه نکردی عوضش دلم خونین تراز دل انار است.
این پاییز و همه پاییزها دلم با تمام انارهای باغ برای بهارهایی که دیگر نیستی بغض خونینش را فرومی خورد.

۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

قیام بر علیه واقعیت ها


به نام خدا
قیام بر علیه واقعیت ها
سئوال مهم و بسیار مهم این است که آیا می توان بر علیه واقعیت ها قیام کرد؟ یا باید نشست و تنها منتظر حوداث کاملا واقعی ماند؟
حال اگر بحث میان مرگ و زندگی باشد چه؟ باز نیز باید واقعیت را پذیرفت؟
ایا انسان آنقدر اختیار ندارد که در برابر واقعیت برخیزد؟
منظور من از خیزش تغییر واقعیت نیست چون آن خود واقعیت دیگریست شاید تلخ تر از واقعیت اولیه بلکه منظور تنها نپذیرفتن آن است.
چه اجباریست که بسیاری از واقعیت های تلخ  را بپذیریم؟
ایا می توان خیال را جایگزین واقعیت کرد؟
بزرگان روشنگری و حتی بسیاری از مشاییان انگشت اتهام را به سوی من نشانه می روند و جنون _ که خود واقعیتی ست_ را نسبت می دهند.
باشد من مجنون. اما ......
اما حاضرم مچنون باشم اما آنقدر احمق نباشم که انتظار بکشم که رگبار واقعیات بکند بنیادم! البته که قدما به درسته می گفتند واقعیت تلخ است مثل ته خیار.
اگر درد داری و دردت دوایی ندارد آن درد را نپذیر.
شاید خنده دار به نظر آید اما امتحانش تنها نیاز به چند لحظه چشم بستن دارد...
چشمهایم را می بندم.
مادر زنده است، گوشه اتاقش قرآن می خواند.
خاله به سفر تبریز رفته است.
آقاجون در خانه است.
صفحه کلید کامپیوتر من خیس نیست.
...

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!


هر سال این ماه مبارک می فهم چقدر از خودم دور شدم...
چقدر ازخانه ملکوتی پدر دور شدم...
در سرزمین مصریان..
تنها و بدون جامه ای راستین.
هر سال این ماه
مرا گویی چرایی؟
من چه دانم پدر...
تو دانی و خاموشی...
من به مصر مانده ام.
پدر!
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
گاهی به آسمان می نگرم..
اما هنوز در مصرم...
محب
(در نگاه به سرود جامه فخر یا سرود مرواید نوشته شده در قرن دوم میلادی به زبان سریانی. بنگرید به ارزش میراث صوفیه. عبدالحسین زرین کوب)

۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

بدترین شعرمن!


وقتی به جای ساز سه تار
تنهای صدای دلخواه
 صدای ساعت است...
وقتی که انتظار
لبخند مرگ به لبهای طاقت است
وقتی تأملات دکارتی، پرند محض
وقتی تمام شعر ها شکایت است
وقتی که وقت نیست زمان در سکون مرگ
وقتی وقوع واقعه بی نهایت است
وقتی که وقت حشو می شود به شعر من
وقتی که وقت، وق وق سگهای غارت است
وقتی که مولوی و سعدی گرفته دود
وقتی که زیر پل حافظ
یک فقیر
شاید نشسته به عادت است
وقتی که اوج آرزو یک چراغ زرد
آری که آرزو بهترین سعادت است
وقتی که وزن شعر تو از نو شدن گذشت
بشکن که کهنه شد
باشد.
ترق!
شکست...


(محب! بهمن ماه 89)

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

سایه برف

                                          





                                                      
پایییز ببرد آخرین برگش را
می دید به چشمان خودش مرگش را
 بارید برف و چقدر بی منت
می داد هزینه کفن و دفنش را
تابید به روی شاخه هایش نوری
تا برف بِبُرد سایه سردش را
بودیم به امید بهار اما برف
آورده بود قبل از آن دخلش را
در چرخه یک تناسخ بودایی
این بار بسوزانند این نئشش را

(محب!27 آذر89 )



۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

رباعی بی معنی!







گفتی سفری هست که باید بروی
پاییز نگشته باغمان برگردی
پاییز شد و برگ درختان همه ریخت
من ماندم و یک رباعی بی معنی!
(محب! آذرماه 89)


۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

صبح خوانى!






چه مى شود که نيايى به آسمان فردا
چه مى شود که بمانى در آن جهان فردا
چو قصد آسمان کنى امان نخواهد داد
سپاه ظلم زمان بر امام مان فردا
دگر چه ارزشى دارى تو اى سنگ مذاب!
که مى شود رخ نور جهان نهان فردا

هزار ديو، هزار دد، هزار لب سيراب
نداده قطره آبی به کودکان فردا
مگر تو سنگ نیستی؟ پس آب گرد و ببار
ز داغ سروسپیدان، به کاروان فردا
هزار و سیصد و هفتاد و یک طلوع گذشت
دوباره صبح دگر می شوی عیان فردا!

(محب)

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

دختر بالغ همسایه


سئوالی در باب صفات خدا و نظریه های کلامی از استاد پرسیدم!
گفت:
من دلم مي گيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
دختر بالغ همسايه
زير كمياب ترين نارون روي زمين
 كلام مي خواند



من نیزراه استاد پیش گرفتم و بدون هیچ دلیلی نوشتم:

(متن زیر با اندکی ویرایش نگاشته شده است.)
دختر بالغ همسایه
حوری
شاید زیباست!
اما 
روی گلبرگ گل سرخ شازده*
می نویسد: رنگ یک عرض زائد بر جسم است!!!!
گاهی از عشق چیزی کسب می کند اما.... گویی عشق هم زائد بر ذات* است.
و همه چیز یتجزیست!* حتی... حتی عشق!
دختر همسایه جای خواندن هزار و یکشب در هزاران شب ابن مالک* بر کرد
مادرش تب می کرد:
جای دلداری از اومی پرسید:
مادرم رعشه تو جبری است؟
پدرش مرد و حوری تا شب چله چهل مکتب فکری را خواند.
که آجال چرا بی خبر می آید؟
حوری وقتی سیبی از درخت نیوتن بر سرش افتاد،
یاد اسحاق نبی افتاد و وحی بر او!
کارتون آن شرلی حوری را یاد زمان می انداخت!
و چرا آن* متمادیست هنوز!
دختر همسایه همچون من پرحرف است!!!
بی حیا گاهی هرچه حجاب است بر به یک آن می درد!
 دخترک گاهی بدون سر و صدا از طبقات شافعی* بالا می رود
دختر همسایه
حوری...
کاش یک بار می پرسید بر سر راه من چرا نشسته ای؟
کاش می فهمید جبر عشقش مرا از بزرگان مجبره کرده است
کاش می فهمید که چو من طفلی مستوجب هیچ عقابی نبود.
کاش می فهمید این عشق چقدر
 لایطاق است مرا
کاش درکم می کرد که چه حالی هستم.
هرچند فکر کنم
باز یادی ز ابوهاشم جبایی* می کرد.



*اشاره به داستان شازده کوچولو.
*زیادت صفت بر ذات از نظریه های کلامی است.
*نظریه هایی در کلام پیرامون جزء و تقسیم پذیر تا ناپذیر بودن آن وجود دارد.
*ابن مالک قصیده ای در نحو عربی به نام الفیه دارد!
*آن واحدی زمان. لحظه. از بحث های فلسفی و کلامیست.
*طبقات شافعی نام چند کتاب مجزا است با نویسندگان مختلف مانند سبکی، اسنوی و...
*ابوهاشم جبایی نظریه ای در علم کلام با نام احوال دارد.

عروسی قاسم



قاسم عروسی می کند با شادی...
قاسم عروسی می کند با شادی...
قاسم عروسی می کند با شادی...

(برگرفته از تئاتر عاشورایی عروسی قاسم)

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

پاییز شب بی تو!



سخنی برای گفتن نیست.
پس از روزهایی (راستش نمی دانم چقدر است! فقط می دانم از تعداد انگشتان دست راستم بیشتر است!) ساز بی پرده ام را بی پرده برداشتم و بداهه….
بداهه…
شب پاییزی بی تو…
نامش را گذاشتم پاییز شب بی تو
شب های بلند پاییز چقدراین خورشید دیر بلند می شود. انگار نمی فهمد که تا صبح ….
هیچ!

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

سجده


مولای من!
جانم به فدایتان
ساعتی دیگر اذان است...
دلم عجیب شور گرفته...
می شود این صبح به جماعت نروید؟
از این جماعت می ترسم!
مولا! می ترسم!
از این سکوت می ترسم...
از...
مولای من...

(محب 2:50 دقیقه بامداد 19 رمضان 89 تفلیس)

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

هرسال 31 اسفند ماه



به نام خداوند 31 اسفندماه

هرسال 31 اسفندماه دله دزدهای جنوب شهر مرخصی بدون حقوق می گیرند و به ماهی گیری می روند.

هر سال 31 اسفند ماه وزیر امورخارجه به خارج خانه می رود بی آنکه کفشش را واکس بزنند! و تا صبح با کارگران شهرداری سیگار بدون دود می کشد!

هر سال 31 اسفند ماه سربازها در خطوط مقدم با جدیت تمام ترقه بازی می کنند. ترق!

هرسال 31 اسفند ماه پرچم تمام کشورها سفید می شود، سفیدِ سفید به رنگ کفن!

هرسال 31 اسفند ماه یتیمان با پدر و مادر می شوند و جوانان با پیرزنان شهر به کافه می روند و شاید...

هرسال 31 اسفند ماه معلم ها 5 نمره به بچه های تنبل اضافه می کنند! فقط بچه های تنبل.

هرسال 31 اسفند ماه همه چیز خوب و زیبا می شود!

هرسال 31 اسفند ماه...

هرسال 31 اسفند ماه...

هرسال 31 سفندماه من تو می شوم!!!

(محب شاید31 اسفند ماه)

* این متن را در استقبال از یا بهتر بگویم به تلقید آدرین هنری نوشته ام. متن اصل شعر زیبای هنری را در اینجا بخوانید

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

بیا دریا را ببین!







علی کوچولو تازه از دریای شمال برگشته بود.
در حیاط،
نگاهی به بالا کرد و گفت:
مامان بیا دریا را ببین!