۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است!

به نام خدا






تقدیم به محمد:

باورکردنش مثل باورکردن حرفهایت است!


۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

از سایه ات بترس!

به نام خدا


با معروفترین سگ نگهبان جهان در حد یک گربه ملوس صورتی اسباب بازی رفتار می کند.
دیروز ظهر:
-مامان! مامان! تسدیم!!!!
چیه مامان جان؟
-تسیدم!!!!
از چی؟ هاپو؟
-نه، هاپو دوشته!
اووون؟
-نه!
...
-نه!
پس چی؟
- از این تسیدم!

و سایه خودش را نشان داد!
و ما کلی خندیدم!
و امروز صبح فهمیدم که خیلی وقت بوده درسی به این بزرگی نگرفته بودم!
البته هنوز درک این نکته برایم سخت است.
علی کوچولو 2 سال و 5 ماه و 12 روز بیشتر ندارد!
از سایه ات بترس!

(محب!)
89/2/2

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

یک سال خاص!!!


به نام خدا
،وقتی که چیزی برای گفتن نیست
:همین را می توان گفت
حرفی برای گفت ندارم!
اما وقتی دریایی حرف هست که نمی توان گفت و دقایقی از اولین روز
:سالی نو گذشته باید گفت
!!!سال خوبی را برایتان آرزو می کنم، یک سال خاص
:(

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

حتی بدون باران

وقتی نباشی
حتی بدون باران،
بر فراز ابرها هم می توان گریید.
(تهران-باکو-تفلیس اسفند 88)

۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

و در تنزیل وحی چه رنجی که نمی کشیم!



این داستان واقعیتی ست؛ ذهنی!
مکاشفه ای ملکی؛
در ورای پرده هایی که بوسه هایمان می فرسایند.
و در تنزیل وحی چه رنجی که نمی کشیم!
تقدیم به: ع.
(پرده اول)
کشتمت!
به فجیع ترین وضع ممکن خود کشی کردی.
(پرده دوم)
شنبه راه افتادم شهرستان. رسیدم (...) خاکت کرده بودن.
هنوز به شب نکشیده، روز روشن، داشت دست تکان می داد ؛ در کنار یک قبرستان، تلفن عمومی...
گوشی را برداشتم. شماره موبایل خودم را گرفتم. گوشی را رها کردم. برای خودش تلو تلو می خورد. با تو صحبت کردم!
(پرده سوم)
آمدم تهران.
امتحانات را به بهترین وضع ممکن گند زدم.
(پرده چهارم)
سال شروع شد.
سر کلاس... می بینم نمی بینمت.
استاد گ:
گویا این دوستمان...
چشمهایم خودش را خیس می کند.
بلند می شوم.
نزدیک در..
هق.. هق..
ترک می خورد.
بلند می شود.
همه مبهوت!
(بی پرده)
کلاس استاد م.پ:
لیست را در می خواند:
داوری، ....
نام تو را نمی خواند.
همه چیز عادیست.
من به جای خالی تو نگاه می کنم!
برمی گردم جلو. استاد مرا نگاه می کند. نگاهمان جفت می شودم. خیلی با هم حرف می زنند چشمهایمان . یاد حرفی که ازش گفتی می افتم: ((در جهان رازهایی بود، که هست!))
دوباره به جای خالی تو می نگرم، یادم می آید که.....((تو هیچ وقت نبودی))
باز برمی گرم. استاد در حالی برگه ای از کیفش در می آورد. نگاهی کوتاه به من می کند. گویا همه چیز را می داند. شاید می گوید:
((در جهان رازهایی بود، که هست!))

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

مممممممممم..........!


به نام خدا

قبلا وقتی می خواستم داستان بلندی را مطالعه کنم، مقداری از اولش را می خواندم و بعد می رفتم آخر داستان تا ببینم ارزش دارد یا...!
حالا منم و تو، داستانی بلند که حتی یک خطش را هم نمی توان زودتر خواند!
ممممممممم.......
این بار می خواهم برعکس همیشه، تمام داستان را آرام، باهم بخوانیم!
هستی؟
(محب)

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

((ديشب خدا کنار تخت من نشسته بود!))




(ديشب خدا کنار تخت من نشسته بود!)


تب داشتم!
ديشب خدا کنار تخت من نشسته بود!
دلداريم می داد!
مى گفت: خدا بزرگ است خوب مى شوى!


ديشب خدا کنار تخت من نشسته بود!
موهايم را نوازش مى داد!
هر چند دست هايش به نرمى دستان مادرم _که الان فرسنگها دورتر از من است_ نيست اما مهربان و گرم است...
دست هايش نرم نيست چون به دهقانان و معدنچیان و چاه کنان کمك مى کند!
نگاهش مثل قديم است، آن هنگام که سر کوچه مادربزگم مى ايستاد و
بى هيچ عملى متبسمانه مرا مى نگريست و مراقبم بود.

ديشب خدا کنار تخت من نشسته بود!
هيچ حرفى نمى زد اما من بسيار مى شنيدم!
عاشقم بود چون مردى که به زنى ناپاک عشقى پاک دارد!
به ياد صبح افتادم وقتى با شيطان...
ديشب خدا کنار تخت من نشسته بود!
دستانم را لمس مى کرد.
گاه تبم، دستش سرد و گاه لرزم گرم بود.

ديشب خدا کنار تخت من نشسته بود.

دلتنگم بود. هرچند حرفى نمى زد من از اندوه چشمانش هزاران نداى بازگشت مى شنيدم.
انگار تنها مخلوق او هستم...

ديشب خدا کنار تخت من نشسته بود....
(محب)
¥